شب نوشته های یک بی خواب
محملی برای تحمل هستی (هرگونه برداشت بی مجوز از مطالب پیگرد قانونی خواهد داشت)
صفحات وبلاگ
نویسنده: احمد رؤیایی - ۱۳٩٥/٦/٦

حتی از نظر پیش پا افتاده ترین چیزهای زندگی، هر انسان یک ذات منسجمِ پرداخته که برای همه یکسان باشد، نیست و او را به همان سادگی نمی‌توان شناخت که قرارداد یا وصیت‌نامه‌ای را می‌توان خواند. شخصیت اجتماعی ما ساخته‌ی فکر دیگران است. حتی کاری بسیار ساده که به آن " دیدن شخصی که می‌شناسیم" می‌گوییم تا حدی یک کار فکری است. ظاهر فیزیکی او را به شکل قالبی می‌بینیم و آن را از همه‌ی برداشت‌هایمان از او پر می‌کنیم و بی شک این برداشت‌ها بیشترین نقش را در ساختن شکلی کلی که در نظر می‌آوریم دارند. برداشت‌های ما به مرور آنچنان کامل در قالب گونه‌های شخص جا می‌گیرند، آنچنان دقیق با خط بینی او همخوان می‌شوند، آنچنان خوب به  زیر و بم های صدای او که گویی پوششی شفاف بر روی اوست شکل می‌دهند که هر بار که چهره‌ی او را می‌بینیم و صدایش را می‌شنویم آنچه چشم و گوشمان می‌بیند و می‌شنود، همان برداشت‌هاست.

نویسنده: احمد رؤیایی - ۱۳٩٥/٥/٢٩

پدرامون یا شکستن

یا خودشونو فروختن

روز بیست و هشت مرداد

چه امیدایی که سوختن

.

نقاشی رنگ و روغن اثر مرتضی کاتوزیان

نویسنده: احمد رؤیایی - ۱۳٩٥/٥/٢٦

نمی شناسی اصلا منو

من ولی تو رو از برم

تو فیلم زندگی تو

من یه سیاهی لشکرم

.

نقاشی: تنها در مه - لئونید آفرموف

نویسنده: احمد رؤیایی - ۱۳٩٥/٥/٢٥

ملیک در days of heaven داستانی مربوط به دوران جدید را مبتنی بر کهن الگویی اسطوره‌ای – دینی روایت می‌کند. داستان زوجی که خود را در ورود به مکانی جدید، خواهر و برادر معرفی می‌کنند، در کتاب مقدس به اشکال مختلف، وجود دارد. ابراهیم در سفر پیدایش از ترس این که مبادا برای تصاحب سارای، او را بکشند، همسر زیبایش را راضی می‌کند که خود را خواهر او معرفی کند. فرعون، سارای ظاهرا بی شوی را تصاحب کرده و به ابراهیم مال و منال فراوانی می‌بخشد اما خداوند زنا را بر نمی‌تابد و بلا را بر سر فرعون نازل می‌کند. همین ماجرا در شهر جرار نیز تکرار می‌شود. این بار ابی ملک است که سارای حالا ساره شده را بی خبر از این که همسر ابراهیم است تصاحب می‌کند و بلای نازا شدن همه‌ی زنانش بر سر او نازل می‌شود. اسحاق فرزند ابراهیم و ساره هم با همین توجیه یعنی امکان به قتل رسیدن به دلیل میل شاه برای تصاحب همسر زیبایش ربکا، او را هنگام رسیدن به شهر جرار خواهر خود معرفی می‌کند. این بار ابی ملک پیش از تصاحب ربکا به رابطه‌ی او و اسحاق شک می‌کند و راز آن‌ها بر او عیان می‌شود و از بلا نجات می‌یابد.  

اگر با توجه به ارجاعات بصری فیلم و دیزالوهای فکر شده‌اش، بیل، اَبی، کشاورز و لیندا را به ترتیب همان عناصر چهارگانه‌ی آتش، آب، باد و خاک (زمین) بدانیم، به درک جدیدی از فیلم می‌رسیم. ملیک که نام فیلمش را هم از اصطلاحی در کتاب تثتیه گرفته، جایی که خداوند از days of heaven upon the earth همچون اوج ممکن هستی برای انسان نام می‌برد، همه‌ی این موارد را به شکلی کنایه‌وار به کار می‌گیرد.

تصویر معصومی که از کشاورز با بازی سم شپارد ارائه می‌شود و مرگ فجیع او، ماجرای عقوبت برای گناه نادانسته ( و به تعبیری نکرده) را زیر سؤال می‌برد. تصویر آن سال‌ها که در روایت دخترک فیلم، لیندا با بازی لیندا مانز همچون همان days of heaven جلوه می‌کند ولی حقیقتش چیزی جز رنج و خیانت و عذاب نیست، بازی ملیک با این تعبیر را نشان می‌دهد و شاید فلسفه‌ی راوی بودن دخترک اینجا خود را می‌نمایاند. بر این اساس می‌توان تأویل های دیگری نیز از فیلم ارائه کرد اما آنچه در این مختصر ناگفته نباید بماند این است که علی رغم همه‌ی این بحث‌ها، عناصر اربعه در جدل خود جریان دارند و زندگی به غریزی ترین شکل ممکن پیش می‌رود.

نویسنده: احمد رؤیایی - ۱۳٩٥/٥/٢٤

ناهید با پیش زمینه‌ی ذهنی‌ای که جهان پیرامونش برایش ساخته، به خانه‌ی مسعود می‌رود و انگار منتظر است که او هم هر چه زودتر خود واقعی بهره‌کش‌اش را نشان دهد. پس از هر حرف و کنشی برداشتی خاص می‌کند و مسعود را هم پس می‌زند. باور به عشقی واقعی برای ناهید سخت است. برایش جا نیفتاده است. در سکانس پایانی اما سرانجام به مسعود برمی‌گردد. به عاشقی که برای او مایه گذاشته و رو به روی بسیاری ایستادگی کرده است. به تنها کسی که او را ابزار ندانسته و آن طور که هست او را خواسته و نه آن طور که می‌خواهد باشد. حالا ناهید قدر عشق گرم او را می‌داند و دیگر این حلقه نیست که اهمیت دارد بلکه رد پاهائیست که رد پای پنگوئن‌ها را تداعی می‌کند؛ موجوداتی عاشق. این پله‌ی آخر تکامل ناهید است. تکامل زنی که می‌خواهد قاعده‌ی بازی را تغییر دهد و می‌دهد. 

نویسنده: احمد رؤیایی - ۱۳٩٥/٥/٢٢

 

مث یه گربه ی مشکی کثیف

که تو سطل زباله وول می خوره

مث اون کلاغ زشت منگلیم

که مدام از روباهه گول می خوره

نویسنده: احمد رؤیایی - ۱۳٩٥/٥/٢۱

 

-         واقعا؟

-         واقعا واقعا. ببین یعنی خودمم خل شدم. ده بار شده تا حالا. میاد می خواد ماشینو بزنه تو. صدای ضبطش میاد. همون آهنگی که من دارم گوش می دم. تو اون لحظه ها.

-         بابا!

-         آره.

-         خوب یعنی چی؟

-         چی؟

-         این حالت.

-         یعنی شگفتی دیگه.

-         شگفتی، هه هه. دیدیش؟

-         حالا دیگه هر شب وقتی میاد دید می زنم. تیپشو خوب می شناسم ولی صورتشو نه. زاویه م جالب نیست.

-         چه تیپیه؟

-         داغونه. اصلا جالبیش به داغون بودنشه برام. چیزایی که گوش می ده اصلا به قیافه ش نمیاد. فک کن یه شوفر قراضه با یه ماشین لکنته چایکوفسکی و واگنر گوش بده. شجریان گوش بده. پری زنگنه، جو کوکر، چه می دونم لئونارد کوهن. همین دیشب مایکل گالاسو گذاشته بود.

-         توهم داشتی گالاسو گوش می دادی؟

-         نه. خداییش دیشب نه. ولی نمی دونم توهم می زنم یا واقعیه. فکر می کنم دیروز همش فیلم کاروای توی ذهنم وول می خورده. نمی دونم فک می کنم وول می خورده تا پازلم تکمیل شه یا واقعا وول می خورده.

-         قشنگه.

-         قشنگه.

 

نویسنده: احمد رؤیایی - ۱۳٩٥/٥/٢٠

درد یعنی حال سید

که مچاله شده تو هم

حسرت نگاه قیصر

پشت پنجره به اعظم

مطالب قدیمی تر »
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :